رمان حقیقت در رویا | فصل اول | اثری از محمود تقوی

بخشی از فصل اول رمان حقیقت در رویا

Posted June 6,2017 in People and Nations.

mahmoud taghavi | admin
63 Friends 1103 Views

کنار زمین دراز کشیده بودم که خوابم برد. با صدای رضا رضا کردن علی و خوردن بارون به صورتم از خواب پریدم. تعجب کرده بودم ، تو روز گرمی که 40 درجه حرارت داشت و خورشید داشت قدرت نمایی میکرد  . این بارون قابل پیشبینی نبود برای چند دقیقه ای بین خواب و بیداری بودم بعد با بچه ها زیر بارون ایستادیم تا خنک بشیم .

علی که زیادی عاشق هیجان و مسخره بازی بود پرتم کرد روی زمین ، منم که از کاراش گاهی حرصم میگرفت شروع کردم به داد و بیداد کردن ، ولی اون همش میخندید و ادا در میورد . نمیتونستم زیادی باش بد باشم و سرش داد بزنم . چون اون بهترین دوستی بود که داشتم .

منو علی از بچگی با هم بزرگ شدیم تو یک کوچه ، یک مدرسه ،  یک دانشگاه و حتی یک رشته . به حدی با هم انس گرفته بودیم که فراتر از دوتا دوست بودیم . شاید نسبت خونی نداشتیم ولی با هم برادر بودیم .

اون روز سخت تمرین کرده بودیم به حدی که جون راه رفتن نداشتیم . به هر نحوی شده خودمونو رسوندیم خونه . وارد خونه که شدم ، بوی غدا بدجور دیوونم کرده بود . و از آنجا که قانون مادر این بود که تا نیومدن خبری از غذا نیست . غصه ام گرفته بود .

آخه خیلی گشنه ام بود اونم بعد از اون همه تمرین سخت ، ده دقیقه ای روی ایوان نشستم تا هم خستگی در کنم هم بقیه از راه برسند ولی خبری نشد . منم که خیلی گرسنه ام بود دل و زدم به دریا و رفتم که یه ناخنکی به غذا بزنم .

یک تیکه نون گرفتم و یک کتلت هم گذاشتم وسطش و تا رفتم بخورم ، صدا در حیاط اومد . نفهمیدم چجوری اون لقمه رو تو دهنم جا دادم که یهو پرید تو گلوم شروع کردم به سرفه کردن که مادرم از در اومد تو و صورت کبود شده منو که دید .

سریع یک لیوان آب آورد و داد بهم . بابامم که تا دید منو فهمید داستان از چه قراره و شروع کرد به خندیدن و گفت : پسر مگه مجبوری !؟

منم که از اون وضعیت در اومده بودم یه نگاهی به مادرم که از قانون شکنی من ناراحت بود گفتم : یا جوون گرسنه رو منتظر نذار یا جوری غذا درست نکن که وسوسه شه .

بابام که نمیتونست جلو خندشو بگیره و در عین حال مادرمو میدید که از حاضر جواب بودن من خونش به جوش اومده بود با لحن مسخره ای گفت : این بار ببخشش این گناه کارو ازش تعهد میگیرم که تکرار نکنه .

مادرم با شنیدن این حرفا آروم نشد که هیچ ، بیشتر از کوره در رفت و گفت : پدرو پسر لنگه همین ، ی هفته که ظرفارو بشورین ، دیگه اینقد مزه نمیریزین . بابام که خندش قطع شده بود یه پس گردنی محکم زد و گفت تا کی باید تقاص مزه ریختنای تورو پس بدم ، خوب شد حالا ؟

من که با تعجب رفتن پدرمو به طبقه بالا نظاره گر بودم ، از خنده روده بر شده بودم .

اون روز ناهارمونو خوردیمو طبق مجازات مادر باید ظرفارو میشستیم و چون بابام قدرت بیشتری داشت یک گوشه نشست تا من ظرفارو بشورم و اون فقط مشایعت میکرد و هر از چند گاهی میگفت اونو بد شستی دوباره بشور .

این تازه روز اول مجازات بود ، تو این فکر بودم که چند روز دیگه باید این عذاب و تحمل کنم که گوشیم زنگ خورد .

طبق معمول علی بود که روز های فرد ساعت 3 زنگ میزد که بریم باشگاه بدنسازی . گوشیو جواب دادم تا گفتم جانم علی یکدفعه داد زد و گفت : من نیم ساعت دگ جلو در خونتون واستادم کجایی پس ؟

گفتم علی خسته ام امروز تو برو بیا ، بعد که برگشتیم میریم یه دوری میزنیم .

اونم که از صدام فهمیده بود چقد خسته ام گفت باشه دگ بهانه نیاری باز . منم با خنده گفتم مگه مث تو ام و گوشیمو گذاشتم کنار ، رفتم یه ساعتی بخوابم ولی از اونجایی که میدونستم تا فکرو خیالام تموم بشه و بعد خوابم ببره یه ساعتمم تمومو میشه پشیمون شدم .

خواستم خودمو با کارام مشغول کنم که ناخواسته صدای پدر و مادرمو شنیدم . پدرم میگفت : اوضاع کارخونه خوب نیست چند نفرو اخراج کردم مث هفته پیش ، خدا میدونه کی نوبت ما میشه . مادرم که ناراحتی از چهرش پیدا بود گفت : نزن این حرفو خدا کنه همه چی برگرده به روال سابقش ، چون با این وضع بازار و گرونی ها اگه بی کار بشی دیگه نمیتونیم دووم بیاریم ، همین الانم قسط بانکا عقب افتاده ، حقوق شما رو هم ندادن .

بابام از خجالت و شرمندگی فقط سرشو تکون میداد . منم سریع رفتم طبقه پایین که یوقت منو نبینن .

نمیتونستم تو یک خونه بمونم حاظر شدم که برم بیرون . خیلی فکرم مشغول بود ، آخه چند وقتی بود که ورق برگشته بود برای ما که هیچ چیز درست پیش نمیرفت .

تو حال خودم بودم داشتم قدم میزدم که یهو علی جلوم ظاهر شد . با کنایه گفت تو که خسته بودی ی ساعت پیش . گفتم تو الان نباید باشگاه باشی ؟ گفت چرا ولی دیدم بدون تو تمرین نمیچسبه اومدم بیرون .

گفتم : باز بهت میگم آقای بهانه ناراحتم میشی ، همیشه واسه هر چیزی بهانه میاری . بگو تنبلیم نذاشت برم تمرین کنم ، باشه بیا بریم ی دوری بزنیم .

علی که میدونست من میشناسمش با خنده مسخره ای سرشو تکون داد و همراهم اومد . هر چی بیشتر قدم میزدیم و جلوتر میرفتیم بیشتر به فکر فرو میرفتم . به اندازه ای تو افکارم فرو رفته بودم که اصلا صدا های اطرافمو نمیشنیدم . علی ی نفس که حرف میزد و فک میکرد من گوش میدم یهو فهمید که اصلا حواسم به حرفاش نیست . بهم گفت کجایی عاشق شدی ؟

که یکدفعه به خودم اومدم و گفتم چی ؟ گفت اصلا میشنیدی چی میگفتم ؟ منم که دیدم ناراحت شده گفتم شرمنده فکرم درگیر بود .

گفت : باز چی شده ؟ باز داشتی به بهار فکر میکردی ؟ چرا نمیری بهش بگی که چه حسی بهش داری .

جرات داشته باش پسر ، فوقش میگه نه . که من بعید میدونم اینو بگه.

منم که نمیخواستم از موضوع با خبر بشه حرفاشو تایید کردم و گفتم اره .

از اونجایی که علی تو هر زمینه ای دستی تو کار داشت ، شروع کرد به مشاوره و راهنمایی کردن من ، منم فقط گوش میدادم ، چیزی نمیگفتم .

بعد از کلی حرف و نظرات کارشناسانه ، داشت ازم امتحان میگرفت . منم با جدیت تمام به سوالات جواب میدادم تا اینکه نمره قبولی را از استاد گرفتم .

خیلی به خودم فشار اوردم که نخندم .

از علی تشکر کردم اونم درحالی که فکر میکرد ، تشکر من برای راهنماییاش بوده .

با ی رضایت و غرور خاصی گفت : قابلتو نداشت رفیق .

اما نمیدونست تشکر من به خاطر این بود که دوستیو دارم که حواسش به من هست و با تمام وجود سعی میکنه مشکلات منو حل کنه تا منو همون رضای سابق ببینه .

با تمام مشکلات و تمام پریشونی های فکری که تو هر لحظه منو تو خودشون بیشتر فرو میبردن . وجود علی تا حدی دلگرمم میکرد . وقتی برگشتیم خونه ساعت از 12 گذشته بود همه خواب بودن . منم از اونجایی که صبح زود باید پا میشدم و میرفتم دانشگاه . لباسامو عوض کردم و رفتم بخوابم .

چند وقتی بود که سخت خوابم میبرد ، با اینکه خسته بودم چشام باز نمی شد و نمیتونستم بخوابم .

فکر و خیال رهام نمیکرد ، دلم برای شبایی که راحت و بیزحمت خوابم میبرد تنگ شده بود .

قبلا کم میخوابیدم تا بیشتر از وقتم استفاده کنم . چون روز های شاد و خوبی بود .ولی الان دلم میخواد تا میتونم بخوابم .

تنها زمانی که آزاد و رها میشم و از واقعیت ها و مشکلات به دورم وقتیه که خوابم .

صبح که از خواب بلند شدم کمی دیر شده بود ، با عجله بلند شدم که برم با سرعت اومدم پایین و یک چایی خوردم و راه افتادم .

تو ماشین که بودم ، تو این فکر بودم که چجوری برم تو کلاس . ی ربعی بود که دیر کرده بودم و ازاونجایی که استادی که باهاش درس داشتم سخت گیر بود . استرسم بیشتر شد . هر جوری بود رسیدم و با دلشوره زیادی وارد کلاس شدم و دیدم که استاد هنوز نیومده  . رفتم تو و ی صندلی خالی پیدا کردم و نشستم . داشتم جزوه هامو در میوردم که استاد اومد .

تا رسید شروع کرد به درس دادن و کلاسش خیلی خسته کننده و خشک بود زمان گذشت و اخر کلاس استاد شروع کرد به حضور غیاب کردن ، منم که دیدم کلاس تموم شده کم کم داشتم جمع و جور میکردم که استاد اسم یکی از داشجو هارو خوند من اون اسم ومیشناختم و یهو فکرم منحرف شد . که دیدم دست کسی که کنارم با فاصله کمی نشسته بالا رفت . بدجوری گیج شده بودم . دلشوره استرسی که به کلاس داشتم به حدی زیاد بود که حواسم به اطرافم نبود .

خندم گرفته بود که حتی نفهمیده بودم کنار کی نشستم . خودمو جمع و جور کردم بعد خیلی اروم سرمو چرخوندم و  سلام کردم اونم در جواب سرشو تکون داد ......

mahmoud taghavi Articles

Recent

Recent Articles From: mahmoud taghavi

Popular

Popular Articles From: mahmoud taghavi

Read more

Economics and Trade
November 11, 2017 | 212 Views

Economics and Trade
February 2, 2018 | 166 Views

Science and Technology
May 5, 2017 | 641 Views

Cars and Vehicles
January 1, 2018 | 134 Views